سلام دوستان خوب و مهربونم
یاز هم از همه دوستان بخاطر تنبلی ام عذر میخوام و بخاطر همین قسمت دیگه ای از داستانم رو براتون گذاشتم تا کمی جبران مافات کرده باشم
انشالله از این به بعد زودتر و بیشتر می نویسم
دختری با چشمان آبی ( 4 )

.....(چند لحظه بعد حدیث آهی کشید )...میگم مامان خدا کنه ایندفعه نظر دکتر خوب باشه
مادر-: انشالله که خوبه..هرچی خدا صلاح بدونه..راضی باش به رضای او
حدیث-: راضی ام مامان..هرچی او بخواد همونه....آه...
* * * * * * * * * *
نیم ساعت بعد امیر حسین مشغول رانندگی بود و حدیث هم روی صندلی جلو نشسته بود....
حدیث-: ...خیلی پر رویی کردم بخدا..جداببخشید
امیرحسین-: خواهش می کنم..این حرف رو نزنید..منکه کاری نکردم وظیفم بود
حدیث-: نه..چرا وظیفه؟؟این لطف شماست..میدونید؟؟ شما مرد بسیار خوب و مهربونی هستید
امیرحسین-: ممنونم..خوبی از خودتونه..راستی..
حدیث-: بله؟
امیر حسین-:..این...این مانتو..تازه خریدینش؟؟
حدیث-: بله یک هفته ای میشه...چرا؟؟؟ زشته؟
امیر حسین-: نه اتفاقا قشنگه..بهتون هم میاد ( صدای امیر حسین خیلی غمناک بود)
حدیث-: چیزی شده؟؟؟ ناراحتتون کردم؟
امیرحسین-: نه بابا چرا باید ناراحتم کنید؟؟ یاد یه موضوعی افتادم.....اصلا ولش...
حدیث-: اون دفعه که زینب جان اومده بود رفتیم بازار خریدیم
امیر حسین-: زینب؟ .... خواهر من؟
حدیث-: بله
امیر حسین-: آهان..پس بگو
حدیث-:چیزی شده؟؟
امیرحسین-:نه..مهم نیست.....راستی امروز واسه چی میریم دکتر؟؟ من دیشب خوب متوجه نشدم
حدیث-:دکتر شاهدی یکی از بهترین ارتوپدهای ایرانه که خارج از کشور هم فعالیت داره نزدیک دوساله که روی معلجه پاهم داره کار می کنه..درمانش هم خوب بوده و پیشرفت هم داشته...خیلی بهتر از اوایل شدم ..آخرین باری که معاینه کرده شش ماه پیش بود که برای امروز نوبت داد تا برم مطبش تا آخرین تست رو ازم بگیره و نظر نهائیش رو اعلام کنه
امیرحسین-: خب؟
حدیث-:میدونید؟؟ تا حالا بارها توی خواب دیدم که دارم بدون عصا و راحت راه میرم و می دوم..دلم گواهی میده که جوابش مثبت باشه
امیر حسین-: انشالله که جوابشون مثبته ولی اگه خدای نکرده جواب منفی بود چی؟
(چهره حدیث در هم رفت ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد)
حدیث-:نمیدونم...هرچی خدا بخواد..ولی اگه اینجور باشه مجبورم تا آخر عمرم روی صندلی چرخدار بشینم و سربار این و اون باشم....
امیر حسین-:اصلا این فکر رو نکنید..اولا که همیشه امیدتون به خدا باشه نه بنده هاش ثانیا شما اونقدر خوب و مهربون هستید که هرگز سربار کسی نمی شید شاید باور نکنید ولی من مطمئنم که خیلی از دخترها و زنهای از نظر بدنی سالم بحال شما غبطه میخورند
حرفهای امیر حسین آرامش خاصی به حدیث می داد
حدیث-: ممنون...این نظر لطفتونه..شما خودتون خوب و مهربونید و همه رو هم به چشم خوبی می بینید...
امیر حسین-: نه...من.....اه فکر کنم رسیدیم..همون کلینیکیه که مادرتون آدرسش رو دادند....
دکتر-:خب دخترم..چطوری؟؟ مامان و بابا چطورند؟
حدیث-: ممنون خوبم..مامان خونه موندند و سلام هم رسوندند بابا هم که رفتند ایتالیا واسه خرید ماشین آلات
امیرحسین-: خب با اجازتون من میرم بیرون منتظر می مونم
دکتر-: باشه پسرم اشکالی نداره
امیر حسین در راهرو مشغول قدم زدن بود که بعد از نیم ساعت حدیث از اتاق دکتر بیرون آمد درحالیکه چهره اش خیلی شاد نبود
امیرحسین-: چی شد؟
حدیث-: هیچی..دکتر میگه هنوز هم باید صبر کنم
امیرحسین-: شما همینجا بشینید تا من از دکتر سوال کنم.....
یکساعت بعد در راه بازگشت بودند امیر حسین با چهره ای گرفته به حدیث که ساکت بود نگاهی کرد وبیاد حرفهای دکتر افتاد...
دکتر-: متاسفانه منفی..دیگه از دست ما کاری ساخته نیست
امیرحسین-: یعنی هیچ امیدی نیست؟
دکتر-: نه..هیچ امیدی فقط باید به خدا توکل داشت
امیرحسین-: ولی حدیث خانم خیلی امیدوار بود
دکتر-: منم امیدوار بودم ولی شاید قسمت این بوده..البته به خودش اینو نگفتم..اگه امکانش هست شما یه جوری بهش بگین
امیر حسین-: من؟؟
دکتر -: بله شما..آخه توی همین مدت کوتاهی که پیش من بود خیلی از شما تعریف کرد..از حرفهاش معلومه احترام و علاقه خاصی به شما قائله اگه شما یه جوری این مطلب تلخ رو بهش بگین فکر کنم بهتر قبول کنه
امیرحسین-: کار خیلی سختیه ولی باشه ( امیر حسین در این افکار غوطه ور بود که صدای حدیث او را به خود آورد)
حدیث-:امیر آقا؟
امیر حسین-: بله؟
حدیث-: دکتر چیزی بهتون گفت؟
امیر حسین-: واسه چی اینو می پرسید؟
حدیث-: آخه از وقتی از اتاق دکتر اومدین بیرون هیچ حرفی نزدید
امیر حسین-: راستش..
حدیث-: راستش چی؟ من تحمل شنیدن هر حرفی را دارم..گفت هنوزم باید یه مدت صبر کنم؟؟ ششماه؟؟ یکسال؟؟ چقدر؟
امیر حسین-:نه حدیث خانم..دکتر گفت.....آخه چه جوری بگم؟؟
حدیث-: فهمیدم..لازم نیست بگین..شاید...شاید قسمت من اینه که تا آخر عمرم همینجوری بمونم
امیرحسین-: متاسفم که من انتخاب شدم تا این خبر رو بهتون بدم
حدیث-: شما لطف دارید..نمیخوام حرفهای منو حمل بر برانگیختن حس دلسوزی تعبیر کنید ولی می دونید؟ از وقتی تحت معالجه قرار گرفتم همیشه امیدوار بودم..امید به بهبودی امید به امروز..ولی دیگه همه چی تموم شد..همه چی..( اشک از چشمان حدیث سرازیر شد..)
امیرحسین-: نه تموم نشده..از شما بعیده اینجوری حرف بزنید...
حدیث-: چرا بعیده امیرآقا؟؟؟ مگه من انسان نیستم؟ مگه احساس ندارم؟ شما که جای من نیستید تا بدونید چی می کشم..این دوسال برای من یک عمر بوده..تصور اینکه تا آخر عمرم توی این سیاهی و علیل بمونم برام غیر ممکنه..کاش مادر زادی اینجوری بودم لا اقل تحملش برام راحت تر بود ولی من نزدیک بیست و چند سال مثل بقیه دیدم و دویدم..دنیا رو دیدم..گل ها رو رنگها رو.همه چیز رو..بازم باید بگم خدایا راضی ام به رضای تو؟؟ باشه بازم میگم...
امیرحسین-:باور کنید من اونقدر ناراحتم که حد نداره ..جای شما نیستم و نمیتونم درک کنم شما چی می کشید ولی با خودتون بگین میشه بدتر از این هم میشد..نه؟ شما کسانی رو مد نظر بگیرید که وضعیت جسمانیشون خیلی از شما بدتره...شاید زیاد باشند دخترها و پسرهائی که مثل شما هستند و شایدم بدتر ولی امکانات زندگی و رفاهیشون یکصدم شما هم نباشه...شما شاید از نظر جسمی از بقیه دوستانتون ضعیف تر باشید و کمبودهائی داشته باشید ولی با روحیه و پشتکاری که من در شما سراغ دارم مطمئنم بر هر مشکلی چیره می شین..نمونه بارزش همین ادامه تحصیل شما..
حدیث-: نمی دونم چی بگم....
امیر حسین-: ببینید حدیث خانم..شما باید امیدتون بخدا باشه..اگه خواست او باشه یک بیمار مادر زاد هم شفا پیدا می کنه چه برسه به شما..بقول زهرا:
تا شقایق هست زندگی باید کرد...میدونید؟ همیشه هر وقت من دم ازنا امیدی میزدم او این جمله رو می گفت..حتی وقت آخرین دیدارمون
حدیث-:ببخشید توروخدا نمیخواستم ناراحتتون کنم
امیر حسین-:نه من ناراحت نشدم ناراحتی شما بیشتر منو عذاب میده شما که ناراحت باشید انگاری زیبنب خواهرم مشکلی داره..باور کنید
حدیث-: ممنون
امیرحسین-: شما الان امید به بنده های خدا و معالجاتشون رو از دست دادید ولی خدای مهربون رو هنوز دارید..فقط اونه که هیچوقت و هیچ کجا بنده هاش رو فراموش نمی کنه..امیدوار باشید..راستی دکتر گفت قبل از رسیدن ما مادرتون بهش زنگ زدند و ایشون هم ماجرا رو بهشون گفته و مادر خیلی ناراحت شدند البته خودتون می دونید که بیشتر ناراحتی ایشون بخاطر خود شما و اینکه روحیه اتون رو از دست بدین هست..وقتی رفتید منزل سعی کنید خیلی ناراحتی خودتون رو بروز ندین تا مادرتون هم غمگین نباشند
حدیث-: چشم سعی می کنم..میدونید؟ با حرفهای شما خیلی سبک تر شدم..شما راست میگین..از اولش هم باید توکلم به خدا باشه..خدایا منو ببخش که ازت غافل شدم..من از خدا ممنونم که شما رو وارد زندگی من کرد تا درست همین لحظه که از همه چی و همه جا مایوس شده بودم ایمانم رو بهم برگردوندین..ممنونم
امیر حسین-: خواهش می کنم..من کاری نکردم..ایمان شما هم جایی نرفته بود فقط به حسابش نیاورده بودید
حدیث-: به هر حال ممنونم ( امیر حسین متوجه صورت حدیث شد که از خجالت قرمز شده بود)
ساعتی بعد حدیث در کنار مادرش روی مبل نشسته بود
مادر-: حالت خوبه دخترم؟؟
حدیث-: خوبم مامان
مادر-: دکتر چی گفت بهت؟
حدیث-: یعنی شما نمی دونید؟
مادر-: چرا..ولی آخه تو...
حدیث-:آخه نداره مامان..گفت دیگه نمیشه کاری کرد
مادر در حالیکه بغض کرده بود و اشک از چشمانش جاری بود دستی به سر حدیث کشید و گفت :
-: می دونم عزیز دلم ولی تو...
حدیث-: ولی من چی؟؟؟ حتما تعجب کردین که چرا خیلی ناراحت نیستم و بی خیالم
مادر-: خب..درسته همینطوره
حدیث خوابید و سرش را روی پای مادرش گذاشت و در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:
-:میدونی مامان؟ وقتی فهمیدم جواب دکتر چیه یک لحظه همه چیز برام وحشتناک و پوچ شد..دنیا برام بی معنی شد..راستش رو بگم از زندگی بیزار شدم و آرزو کردم کاش همون لحظه میمردم....
مادر- : خدا نکنه عزیز دلم...
حدیث-: بخدا راست میگم مامان..ولی حرفهای امیر حسین منو وادار کرد تا دوباره فکر کنم و از زاویه دیگه ای به این مسئله نگاه کنم
مادر-: چرا؟ مگه چی گفت؟
حدیث-: هیچی..اینکه ایمدم به خدا رو هیچوقت از دست ندم و اینکه میشد یدتر از اینم باشه و همین حرفها ولی میدونی مامان اون طوری با عشق و شور و اطمینان قلبی این حرفها رو میزد که اگه سرطان هم داشتم مطمئنم خوب میشدم
* * * * * * * * *
* * * * * * * * * *
زنگ آیفون به صدا در آمد.. ندا در را که باز کرد حدیث را دید که روی ویلچر نشسته
حدیث-: سلام
ندا-: سلام عزیزم خوبی؟ با کی اومدی؟ پس بابا کجان؟
حدیث-: منو گذاشت و رفت کارخونه امروز از سفر اومده رفت ببینه اوضاع و احوال چطوره..نمی بریم داخل؟
ندا خم شد و حدیث را بغل کرد.....چند دقیقه بعد هر دو توی اتاق مشغول صحبت بودند
حدیث-: ....مرسی خوبم..تو چطوری؟
ندا-: خوبم
حدیث-: چرا چند روزه نمیای دانشگاه؟
ندا-: حالم خوش نبود
حدیث-: مریضی؟
ندا-:نه نمیدونم چمه
حدیث-: بخاطر هادیه؟
ندا-:آه ه ه....آره
حدیث-:خودت رو خیلی اذیت می کنی ندا جون..از دست می ری ها
ندا-: خب برم..مگه عزیز تر از هادی ام؟............
نیم ساعت بعد ندا در حالیکه ویلچر حدیث را هل میداد توی پارک بودند........
حدیث-: ببین ندا ..من نمیگم به هادی فکر نکن و فراموشش کن چون می دونم نمیشه حتی خود منم روزی نیست که بیادش نیافتم و گریه نکنم ولی اینکه بیست و چهارساعت زانوی غم بغل بگیری و از همه کس و همه جا ببری که هادی زنده نمیشه..بخدا روحش عذاب می کشه وقتی تو رو توی این حال می بینه
در همین حال به نیمکتی رسیدند...ندا روی نیمکت نشست و در حالیکه دست حدیث را گرفته بود گفت:
-:می دونی حدیثم؟؟ من در حق هادی خیلی ظلم کردم..آخرین باری که با همدیگه هم صحبت شدیم روی همین نیمکت بود..او میخواست غیر مستقیم از ماموریت و سفرش باهام حرف بزنه و درد دل کنه ولی من در عین بی رحمی و خودخواهی باهاش قهر کردم و هرچی صدام کرد جوابش رو ندادم و رفتم...اون هر وقت منو ناراحت میکرد خیلی زود میومد عذرخواهی تا از دلم در بیاره ولی من نتونستم اینکار رو بکنم
حدیث-: ولی تو که نمی دونستی اون دیگه بر نمیگرده..درسته؟؟
ندا-: درسته...من هیچوقت زود تصمیم نمی گرفتم و عکس العملی نشون نمیدادم و شاید به همین خاطر بود که هادی حرفهاش رو خیلی راحت بهم می گفت ولی نمی دونم اونروز چی شد که اونجوری شدم
قطره اشکی روی دست حدیث افتاد.. او با دست دیگرش صورت ندا را لمس کرد و گفت:
-: تو داری گریه می کنم عزیز دلم؟؟؟
ندا-:دلم....دلم بدجوری گرفته حدیثم..بدجوری
حدیث-: تو رو خدا اینجوری نکن..تو رو خدااا
ندا-: باشه... من هر وقت میام توی این پارک و اونم اینجا یاد هادی می افتم حتی قبل از این جریانی که گفتم یک خاطره مشترکی داشتیم مال چندین سال پیش
حدیث-: بگو..دوست دارم بشنوم
ندا-:...من حدودا هفت سال داشتم و هادی ده یازده سال...........
............ندا به طرف نیمکت می رفت و هادی را صدا میکرد......هادی؟؟....هادی؟؟؟پسرخاله؟؟؟(عصر بود و پارک خلوت و بجز نگهبان پیر و بداخلاق پارک که انتهای پارک مشغول آبیاری چمنها بود...هیچکس نبود...ترس در چهره معصومانه اش موج میزد)
-: هادی؟؟؟...من میترسم..اگه نیای گریه می کنم..خونه هم که رفتیم به بابا جونم میگم دعوات کنه ها..هاااااااااااااااااادی؟؟؟؟
هادی از پشت درخت بیرون آمد و گفت:
-: ای بابا..بازیمون رو خراب کردی که
ندا با دیدن هادی با خوشحالی شروع کرد به خندیدن و بطرف هادی دوید و او را بغل کرد و گفت:
-: خیلی لوسی هادی..خیلی ترسیدم..قول بده دیگه تنهام نزاری..هیچوقت هیچوقت...قول بده
هادی-: ای بابا چقدر ترسو هستی ها..اینجا که ترس نداره
ندا دستش را به کمر گرفت و گفت: ببخشیدا شما یه مردی...ما خانمها چون دلمون نازکه زود می ترسیم ولی شما مردا چون سنگدل هستید نمی ترسید. ( سپس دوباره هادی را بغل کرد و گفت): قول میدی تنهام نزاری؟؟؟؟
هادی-: باشه دیگه تنهات نمیزارم
ندا-: نه قول مردونه بده..بگو جون بابا..باشه؟ بگو جون بابا...
هادی-: باشه ..جون بابا هیچوقت تنهات نمیزارم..خوب شد؟
ندا در حالیکه کف میزد و بالا پائین می پرید گفت:
-: آخ جووون...آفرین هادی....آفرین پسر خاله
هادی با دقت اطراف را نگاه کرد..چشمش به درختی افتاد که پشت آن مخفی شده بود و کنار یک نیمکت قرار داشت و گفت:
-: وااای چه درخت خوبی...جون میده واسه یادگاری
ندا-: یعنی چی هادی؟؟؟
هادی-: صبر کن الان بهت میگم ( هادی اینرا گفت و دوید دوچرخه اش را برداشت و حرکت کرد..و ندا هم دنبال او شروع به دویدن کرد)
هادی-: اه تو کجا میای؟ وایسا الان میام ( باز هادی شروع به رفتن کرد و ندا هم به دنبال او شروع به دویدن کرد وقتی ازش دور شد ندا شروع کرد به گریه کردن
ندا-: آقا هادی نامردی نکن...مگه بهم قول ندادی تنهام نزاری؟؟؟
هادی ایستاد و گفت:
خیلی خب..بیا سوار شو با هم بریم و برگردیم
چند دقیقه بعد هادی و ندا با دوچرخه برگشتند و دوچرخه کنار همون درخت ایستاد..هادی در حالیکه چاقویی در دست داشت به درخت نزدیک شد و در حالیکه اطراف را نگاه میکرد شروع کرد به نوشتن اسم خودش و ندا روی درخت
ندا-: هادی؟؟؟ دردش نمیگیره داری پوستش رو می کنی؟
هادی-: نه فکر نکنم..تازه منکه زیاد پوستش رو نمی کنم
ندا-: حیووونی..مامان میگه درختها هم مثل آدما جون دارند
هادی-: الان تموم میشه...آهان فقط مونده نقطه نون ندا
ندا-: هادی من بلدم نقطه بزارم ها دیروز بهمون نان رو یاد داد خانم معلم
هادی-: نه خرابش می کنی..تازه ممکنه دستت رو هم ببری
ندا-: تو رو خدا هادی بزار منم بنویسم.مگه یادگاری هردومون نیست؟؟/ تو رو خدا..جون بابا
هادی-: ای بابا..بیا بگیر ولی مواظب باش.... بزار بلندت کنم
ندا چاقو را گرفت و هنوز به آن خوب فشار نیاورده بود که با صدای نخراشیده نگهبان ندا چاقو را رها کرد و هادی ندا را و دوچرخه را برداشت و گفت:
-: زود باش ندا سوار شو تا نرسیده
ندا با ترس دوید و نشست عقب دوچرخه هادی..هنوز خیلی دور نشده بودند که نگهبان به آنها رسید و ندا را از روی دورخه بلند کرد و مچ دست او را گرفت و ندا نیز شروع کرد به گریه کردن..هادی چند متر جلوتر دوچرخه را روی زمین انداخت و در حالیکه فریاد میزد ولش کن ولش کن به نگهبان نزدیک شد که در این هنگام دست نگهبان به هوارفت و هادی افتاد توی باغچه.باز بلند شد و بطرف نگهبان امد و فریاد زد ولش کن و بازم سیلی دیگر..صورت هادی کبود شده بود و لباسهایش خاکی و دستهایش در اثر زمین خوردن زخم شده بود...از توی باغچه پاره آجری برداشت و محکم به پیشانی نگهبان زدوخون صورتش نگهبان را پوشاند
نگهبان-: آآآآآآخ سرم...
هادی-: زود باش زود باش سوار شو
ندا سوار شد و به سرعت از آنجا دور شدند به خانه که رسیدند پیاده شدند..هادی لباسهای ندا را که پر از خاک شده بود تمیز کرد و گفت:
-: طوریت که نشده؟
ندا-: نه ( باز ندا شروع کرد به گریه کردن)
هادی-: باز چی شد؟
ندا-: دستت..داره از دستت خون میاد
هادی-:خب بیاد خوب میشه..فقط یادت باشه به کسی چیزی نگی ها
ندا-: باشه قول میدم
هادی-: آفرین دختر خاله
ندا-: هادی؟
هادی-: چیه؟
ندا-: اولش ترسیدم فکر کردم منو تنها گذاشتی و رفتی
هادی-: مگه بهت قول نداده بودم تنهات نمیزارم؟
ندا-: چرا
هادی-: خب مرد هم که زیر قولش نمی زنه
ندا-: ولی تو که مرد نیستی...پسری
هادی-: خب حالا یه کم که مرد هستم..نیستم؟؟
ندا-: نمیدونم شاید....( ندا باز محکم هادی را بغل کرد)
* * * * * * * * *
حدیث-: نگهبان چی شد؟؟
ندا-: هیچی..چون اصولا آدم خشنی بود و چندتا از بچه های دیگه رو هم زده بود اهالی ازش شکایت کردند و از اونجا منتقل شد.ولی خدائیش ترسناک بود
حدیث-: چه جالب
ندا-: هربار که من و هادی میومدیم اینجا می نشستیم و به این درخت نگاه میکردیم از اون خاطره یاد می کردیم و می خندیدیم جز دفعه اخر....آه ه
حدیث-: هنوز هم هست؟
ندا-: کی؟
حدیث-: اسمتون روی اون درخت
ندا-: آره درست کنارمونه
حدیث-: می خوام لمسش کنم
ندا-: باشه صبر کن ببرمت کنار درخت...دستت رو بده بمن...آهان بزار اینجا...حس می کنی؟
حدیث-: آره...هااااادی..و بالاش نداااا...اه پس نقطه ندا کو؟؟
ندا-: گفتم که تا اومدم بزارم اونجوری شد
حدیث-: خب بعدش چرا نذاشتین؟
ندا-: آخه تا دو سه ماه که جرات نکردیم بیائیم اینجا بعدش هم که اومدیم هادی گفت که من خیلی ناراحتم چرا اینجوری کردم آخه داداش مهدیم برام تعریف کرده که درختها هم مثل ما جون دارند و گریه می کنند و اگه ما پوستشون رو بکنیم روز قیامت اونا هم پوست ما رو می کنند
حدیث-: همون داداشش که شهید شده؟
ندا-: آره همون یه داداش رو داشت دیگه...بیچاره خاله و شوهر خاله...امروز خیلی حرف زدم ولی سبک شدم..ممنون که اومدی
حدیث-: نه اتفاقا خیلی خوشحال شدم باهات حرف زدم
ندا-: راستی چه خبر از امیر حسین؟بابات راضیه ازش؟
حدیث-: خوبه..اتفاقا چند روز پیش که بابا مسافرت بود و وقت دکتر رسیده بود اون منو برد کلینیک
ندا-: آه... جدا منو ببخش اصلا یادم رفته بود نوبت دکترت بوده..راستی دکتر چی گفت؟ ظاهرت که نشون نمیده مایوست کرده باشه..درسته؟
حدیث-: اتفاقا جوابش منفی بود
ندا-: یعنی....
حدیث-: آره ندا جون..تا آخر عمرم باید روی همین صندلی بشینم..واسه همین میگم ناشکری نکن
ندا-: متاسفم عزیزم..ولی راستش با اون صحبتهائی که قبلا میکردی من فکر میکردم اگه جواب دکتر منفی باشه خیلی بیشتر از اینا ناراحت باشی..روحیه ات خیلی بهتر شده ها
حدیث-: اولش که این خبر رو شنیدم از زندگی مایوس شدم..دلم میخواست میمردم ولی حرفهای امیرحسین بدجوری آرومم کرد و امیدوار به زندگی
ندا-: چه خوب...از این بابت خوشحالم که بالاخره یه مرد پیدا شد که بتونه اطمینان و علاقه تو رو جلب کنه
حدیث-: اطمینان آره..ولی علاقه ...تو هم چه حرفهائی می زنی ها...کدوم مرد عاقلی میاد خودش رو پابند دختری مثل من کنه ؟ هرچی هم که ثروت داشته باشم..
ندا-: این حرف رو نزن..همه مردها که مثل هم نیستند..هنوز هستند آدمائی که به انسانیت و ارزشها اهمیت میدن..مثل همین امیر حسین خودمون
حدیث-: شاید تو راست بگی ولی مطمئنم امیر حسین بعد از زهرا به هیچ دختری فکر نمی کنه..البته حق هم داره چون اگه اینجوری نبود دیگه عشق و عاطفه و خاطره معنای واقعی خودش رو از دست می داد
ندا-: درسته عزیزم ولی گذر زمان خیلی چیزها رو تغییر میده..تا آخر عمر که نمیشه عزادار موند...نمیگم او عاشق تو شده ولی میدونم که چندان بی علاقه هم نیست