تبليغاتX
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.....
شعر..داستان..خاطره..گپ خودمانی و.....


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.....









 

 

 ...يتيم شدم...

 

 پدر...اي  مونس  شبهاي  دل خسته من............

داغدار و سرد در کنج خلوت خویش رخت سیاه عزا بر تن کردم و بی صدا گریستم... پدر رفت و من بازهم چشم براه تا که اینبار زودتر از زود، در منزل جدیدش سلام و درودم را بجای وداع با بوسه ای بر رویش هدیه کنم… قلبم بسی پر دردست و ملول از کوتاهی در دیدارش در روزگار سخت پیری، لحظه معراج، و صبح بی انتها و تاریک پروازش


...
آزرده خاطر از جبر روزگار پناه خویش بر شنزار ساحل بردم و اشکم را بر دریا باریدم… چه تلخ بود غروب غربت در دلتنگی و تنهایی… دیرگاهیست دوری را پذیرفته ام اما فراق را نه غم هجران ناله هجرم بر آسمان برده بود که موج خروشان، صدایم را در خویش گم کرد و گفته هایم را با خویش به قعر آبها برد...جایی که کلام تلخم چون پیکر پاکش برای همیشه به ابدیت سپرده شد... غم خویش با کس نگفتم جز با موج


...
با یاد خاطرش گریستم و خندیدم تا طلوع تازه ستاره ای را در آسمان شب دیدم… در آسمان بود… دست در دست معشوق آیه ای خواندم و شادی و آرامش روحش طلب کردم .16.gif..من هم کمی آرام شدم...هر چند از خاک بود، اما در بهشت آرمید…منتظر تا باز روزی به دیدارش روم شادان از اینکه دگر بار پس از دیدارمان لحظه وداع نخواهد آمد

16.gif

 

http://www.rasekhoon.net/_WebSiteData/postalCard/Images/L_d5be8a29-f36f-450e-b828-17c62aeac310.jpg

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط محمود . ف  | 


 

 

 سلام  دوستان خوب و مهربونم


آخ كه چقدر دلم  تنگ شده براي  اينجا نوشتن


دلم تنگ شده براي تو مهربون


مدت زيادي بود كه  بخاطر فيلترينگ نتونستم بيام و بنويسم و كلي شرمنده دوستان شدم  هرچند  خوندن دلنوشته هاي من مدتيه كه تلف كردن وقته.
يه مدت بخاطر كسالتم نتونستم بنويسم  و اين اواخر هم بخاطر اتفاق هائي كه افتاد و ديدن صحنه هائيكه هر دل با وجداني رو به درد مياره  حتي حس و روحيه زندگي رو از دست دادم چه برسه به نوشتن  ...ولي چون بايد از خونه يار بنويسم  پس  مي نويسم


ميدونيد؟
 قرار نبود كه من به سفر حج برم  و حدود چهار سال پيش  اسم همسرم و مادرش رو براي گرفتن فيش حج عمره نوشتم  و خودم بخاطر مشكلاتيكه در دوران سربازي و فرارم از خدمت پيش اومده بود و برام يه سوپيشينه درست شد ثبت نام فيش نكردم چون موقع گرفتن اثرانگشت  اذيت ميشدم..داستانش رو بعدا ميگم ..
اسفند ماه هشتادوهفت به از دفتر حج  خبر دادند كه فيش حج و گذرنامه هاتون رو توي فروردين تحويل بدين تا سوم ارديبهشت  بطرف مكه مكرمه پرواز كنيد.وقتي قرار شد  گذرنامه ها رو تحويل بديم  مادر خانمم كه قبلا هم رفته بود حج عمره  و اين اواخر درد پايش بيشتر شده بود گفت من نميتونم برم و نميرم..از همه اصرار از او انكار  تا اينكه  بمن گفتند تو برو  و من گفتم بخاطر سوپيشينه اي كه دارم نميتونم برم و وقتي از دفتر حج سوال كرديم گفتند نه اشكالي نداره و انگشت نگاري هم نمي كنند  و اينجوري بود كه  رفتني شدم.
نميدونم چرا قرار شد من برم  چون خودم اينو خوب ميدونم كه لياقتش رو نداشتم..فقط خودم مي دونستم كه براي اون مهربون چه بنده اي بودم و هستم..بارها ازش سوال كردم  چرا من؟؟؟
چرا خواستي  بيام؟؟  خواستي شرمنده ام كني  با مهربونيت؟  خواستي بگي چي؟؟؟

ولي  يه دفعه دليلش رو حدس  زدم..توي زندگيم  تا جائيكه تونستم به همه كمك كردم  بي مزد و بدون داشتن انتظار جبران و تلافي..براي پدر و مادرم  هركاري كه ازم بر اومده كردم و مي كنم..شايد  به اين دليل بوده و دعاي اونا..شايد بخاطر كمك كردن به پيرمردها و پيرزنهاي توي راه مونده بوده كه  در ازاي كمك ناچيزم اينو گفتند: الهي سفر خونه خدا قسمتت بشه .....شايد...
خدايا  ميترسم  از اينكه  جواب و پاداش  همين يه ذره كار خوبي كه كردم  رو بخواي توي همين دنيا  بهم بدي  تا توي دنياي  ديگه توقعي ازت نداشته باشم
شايد  با دعوت كردنم خواستي  منتي نداشته باشم و انتظار كمك و پاداشي رو توي دنياي بعد از مرگ ازت نداشته باشم
ميخواي بگي  حساب بي حساب؟  ميخواي  اون دنيا نامه اعمالم خالي از نيكي باشه؟  باشه اگه اينو ميخواي  حرفي ندارم..ولي بدون خيلي دوستت دارم....
ساعت سه و نيم بامداد  هواپيماي  سعودي پرواز كرد...چقدر خوبه كه وقتي داري مي پري بدوني داري ميري به طرفش..دعوت شدي و داري ميري مهموني..قلبم عجيب ميزد...ساعت چهار و نيم بود كه  توي فرودگاه مدينه  بوديم و توي سالن انتظار........ايراني ها بايد انگشت نگاري  شوند....
واااي  خداي من....
آخر  صف وايسادم... همسرم و چندتا از اقوام كه بودند از محل تحويل گذرنامه گذشتند  و من فقط  ميومدم انتهاي  صف...غم بزرگي روي دلم  نشست


خدايا...اينو مي خواستي؟؟  تا اينجا بيام و برگردم؟؟با اين خفت و آبروريزي؟؟  همسرم چي؟؟  سفر براي اونم زهر  ميشه...برگردم ايران به اونائيكه ازشون خداحافظي كردم چي بگم؟؟؟  ده نفر بيشتر جلوي من نمونده بودند..به پشت سرم نگاه كردم  هيچكس نبود....خدايا    من نميدونم  منكه قرار نبود بيام   خودت  دعوتم كردي  خودتم بايد درستش  كني...
نا اميد شده بودم ...... وقتي جلوي اون مامور سياه چهره و تنومند سعودي رسيدم  گفت جلوي دوربين وايسا  بهش نگاه كن تا ازت عكس بگيرم ..انگشتهامو گرفت و گذاشت روي محل انگشت نگاري  به مونيتور نگاهي كرد و حالت چشماش عوض شد  و در حاليكه لبخندي پيروزمندانه ميزد  دم گوش بغل دستيش  حرفي زد  و منو نشون داد.....در همين لحظه صدائي از پشت سر شنيدم كه گفت آقا برو جلوتر...... خدا پدرش رو بيامرزه كه منو از اين كابوس  نجات داد  و  متوجه شدم كه  داشتم تجسم ميكردم و هنوز شش هفت نفر جلوم هستند  براي  چند دقيقه اي هم كه شده خوشحال بودم  و به نفر بعد از خودم  تعارف كردم  شما بياين جلو و بدون اينكه منتظر جوابي ازش باشم  رفتم عقبتر و بعد از او ايستادم..خدايا  چه كنم؟؟
در همين لحظه  اون مامور سعودي  با  بغل دستيش  بحث و مشاجره  كرد و در حاليكه عصباني بود رو به من چند نفر باقي مونده كرد و گفت  همتون مداركتون رو با هم تحويل بدين  و داخل شويد
باورم نميشد   بدون انگشت نگاري..خدايا..خداي خوب و مهربونم  ممنونم ازت...بازم  شرمندگي...بازم بنده نوازي...الان كه اينا رو مينويسم اشكم در اومده.

 

 

خلاصه   با شوق و ذوق   وارد مدينه شديم و يكراست به هتل محل اقامتمون رفتيم . هتل درست مقابل ديواري بود كه قبرستان بقيع را ازمسجدالنبي جدا ميكرد  از  جمع كاروان ما  چهار اتاق  اينطرف ساختمان هتل بود كه يكي از اونها اتاق ما بود..اينو ميگن نهايت خوش شانسي
شش روز مدينه بوديم  جاي  همگيتون خالي  و  چون  بعضي از  هم كارواني هامون  اتاق هاشون  طرف پشت هتل بود  و آرزوي زيارت خوندن روبروي قبرستان بقيع رو داشتند به نوبت  هر چند ساعت اتاقمون رو در اختيارشون قرار  داديم  تا اونها هم  فيض ببرند.
مي دونيد  چي  دل آدم رو آزار ميداد؟  شبهاي  مدينه  و مخصوصا  شبهاي  بقيع    تاريكي  مطلق..انگار نه انگار  پيكرهائي اونجا دفن شده اند كه منورتر و  تابناكتر از خورشيدند بايد باشي و ببيني و  مطابقت كني  اينور ديوار  رو  با اونور  ديوار
يكطرف  نور علي  نور   يكطرف چون چشم بي نور
يكطرف ديوار حرم پيامبر بود  با اون نورپردازيها  و شكوه و عظمتي كه داشت  و  مثل روز  روشن  بود  و يكطرف ديوار تاريكي و تاريكي
مي دونستم كه اونائيكه  توي اون نور دارن قدم ميزنند  نيم نگاهي به بقيع دارند  و دلشون اونجاست..دلم از اين غربت گرفت ...روز كه ميشد براي  چند دقيقه اي درب قبرستان مطهر بقيع رو باز ميكردند  و عاشقان  اين مزارهاي پاك  هجوم مياوردند داخل..البته مردها  چون زنها حق نداشتند وارد بشن و از توي خيابون بايد از پشت ميله هاي  آهني مزارهاي شريف رو  تماشا ميكردند  البته اگه  قدرت بينائي قويي داشتند  وگرنه كه بايد  جمع  مردها رو مي ديدند كه به پشت  نرده هائيكه به فاصله بيست متري اون مزارهاي شريف ايستاده بودن...حرص و ولع  از چشمان همه زائرها ميباريد  حرص و اميد  به  بغل كردن  اون مزارها......
وهابي هاي متعصب  نميگذاشتند كسي با صداي بلند زيارت بخونه يا حتي  كتاب دعا داشته باشي
با خودم نشسته بودم و داشتم به غربت امامان بقيع  فكر ميكردم كه  يه حسي بهم دست داد  انگار يكي داره باهام حرف ميزنه.....درسته كه امامان بقيع  غريبند  ولي غريبتر از اونا جدشون يعني پيامبر اكرم  هست
پرسيدم چرا؟؟
گفت مگه  نديدي  حتي   نميتوني  به قبر حضرتش  نگاه هم بكني؟  نميتوني زيارتنامه اي بخوني...نميتوني براي حضرت گريه كني و حاجت بخواي...مگه نمي بيني  از  وهابي هائيكه  با پاهاي دراز  شده  كنار حجره  حضرت قرآن ميخونند  و مي خوابند؟؟
مگه نمي بيني  سربازهائيكه اگه حس كنند داري با حضرت درد دل مي كني  از حرم ميندازنت بيرون؟  اگه ببينند و بفهمند كه داريد زيارتنامه  مي خونيد مانع ميشن؟؟ مگه نمي بيني....؟
اين غربت نيست؟؟؟  اينكه حضرت ببينه مهمون هاش و عاشقاش  از  دورترين جاي دنيا اومدند به خونش مهموني و اينجور اذيت ميشن  تحملش  ساده است؟؟؟
جاي  همگي  خالي  اونجا  از بيشتر دوستان خوب وبلاگي ام  ياد كردم مخصوصا  ارغنون  و خانواده اش..و براي بهبودي  آزاده عزيز آقا جواد.مهنوش..محمد..مهلا..فاطمه..سعيد..فرزانه..نسرين ..علي..مهسا..همه و همه  كه عزيزانيكه  در طول اين مدت  با مهربونيشون منو شرمنده خودشون كردند.............
شش روز مدينه بوديم و بعد از اون به مسجر شجره رفتيم جهت احرام و بعد از مراسم احرام  بطرف مكه مكرمه  حركت كرديم...نيمه شب رسيديم و چون نزديك به اذان صبح بود به هتل رفتيم و صبح زود  بطرف مسجدالحرام  به راه افتاديم  و  از  باب العمره  وارد  شديم...سرپرست كاروان  گفت همگي  سرهايتان رو پائين نگه داريد و حركت كنيد ..روبرو رو نگاه نكنيد  تا وقتيكه من گفتم و وقتي چشمتون به  كعبه افتاد  هرچي كه ميخواهيد از خدا آرزو كنيد...
لبيك الهم لبيك  لبيك لا شريك لك لبيك ان الحمد والنعمه لك والملك لاشريك لك لبيك...لبيك..
نميتونم  اون شور و نشاط و استرس  رو  وصف كنم لبيك گويان  چند پله پائين رفتيم  روي  سنگهاي  سفيد و  خنك  جلو رفتيم   صداي ازدحام جمعيت  ميومد..در اين موقع روحاني كاروان گفت همينجا به سجده بريد  ...حالا سرها را  بلند كنيد....آه  خداي من...باورم نميشد خونه خدا  اينقدر با عظمت و زيبا باشه...نميخواستم چشم به هم بزنم كه مي ترسيدم خواب و رويا باشه
يه مكعب  مشكي مشكي  و اينهمه  نور؟؟؟  اين چه رنگ سياهي است كه از خودش  نوري به اين سفيدي صادر  مي كنه؟ اينجاست  كه  به حق بايد گفت  مشكي رنگ عشقه
همه ساكت بودند  و اشك مي ريختند..اينجا زيارت آزاد بود   گريه آزاد بود   حرف زدن و زمزمه آزاد بود
نميتونم  بگم  چي بود و چي ديدم...بايد رفت  و ديد
من خودم  اين لحظه رو بهترين لحظه زندگيم  مي دونم  و  دلم ميخواد  با تجسم اين لحظه از دنيا  برم..پس  ادامه نميدم  و توي همين  صحنه مي مونم
با من باش مهربون...با من باش
فقط  يه چيز رو ميتونم بگم

         خداي خوبم

 

ممنونم مهربون

 

 

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط محمود . ف  | 


 

 

زاد  روز  ولادت با سعادت  حضرت  زهرا  و 

 روز  مادر  و روز  زن  بر  همه  زنان  این

  مرز و بوم  مبارک

 

 

مادر

 

اسم  زهرا  که میاد   دلم  هوائی  میشه  باز

توی  ویرانه دل   شور  و  نوائی  میشه باز

 

در ثنایش   سخنان  است  در    اسناد  کهن

فاطمه  فاطمه  است   به  قول استاد سخن

 

مادرم...نور رخت   شمع ره زندگی است

چشم   تو   آ ینه    دولت   پایندگی  است

 

مادرم...دامن  تو   جایگه   نور  خداست

نام  تو  بهر دل خسته و درمانده  دواست

 

آرزوی   مومنان   عطر بهشت  ابدیست

نیم  نگاهی   ز  خداوند رحیم  سرمدیست 

 

بی وجود تو بهشت ابدی  چه بی صفاست

بودنت..بوسیدنت..برای من لطف خداست

 

تو  عصاره   وفائی   و  صفای  زندگی

آیه  محکمی   از  سوره   ناب   بندگی

 

معدن  حجب و حیا..عشق وصفا والفتی

راز  آفرینشی....همان   دلیل    خلقتی

 

وقتی چشمات وامیشه سحرمیشه هرشب دل

نفست  مث  نسیم    پائین   میاره   تب دل

 

انتهای شب همه  از عشق  مادر  می خونند

تو رو یک فرشته از جنس لطافت می دونند

 

لایقت  در دو جهان  کس  نبود  جز  پدرم

معدن مهرو وفا.. لطف وصفا..جود و کرم

 

                                                                                              م.ف    4/4/87

 

23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif

فاطمه فاطمه است.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط محمود . ف 


 

قربونت برم خدا....چقدر  غریبی  رو  زمین

 

 


             دلم اینجا تنگ است


                         دلم اینجا تنگ است


                                               در این آبادی خورشید محبت چه بیرنگ است

 


      آی غریبه.....


      در این آبادی بی آب پرسه زنان پی چه میگردی؟؟


               پی آبی؟


                                نوری؟؟؟


                                                 لبخندی؟؟؟؟؟


     آب مجوی     که آبروی عشق را محل اعرابی نیست در این مرداب


     پی نور مباش   که جز روشنی دودناک و سوزناک خورشید برافروخته نوری نیست

 


     لبخند ز که می طلبی؟؟؟؟


                                               ز دزدان عصای  پیر نابینا؟؟؟؟؟؟؟؟


     دیریست که در این دیار محبت را به خاک فراموشی سپرده اند

 

     و بر مزارش بوته بوجهل رویانده اند........


                                               و مفتی شهر در بوق و کرنا دمیده است


                                                                              که.......


                                                                       "" نبش قبرش حرام است......حرام ""

 


                                                                ای مسافر.......


     نمازت را شکسته می خوانی که دو سه روزی بیش نیستی اش مهمان؟؟؟


     نماز دلت را نشسته بخوان و شکسته مخوان که تا ابد............

                                                                          دل در گرو یار و این دیار خواهی داشت

 


    پای دل تاول زده از حرمله در بحر سراب


    سعی بی صفای دل


                                         حج بی منای دل


                                                                        نای بی نوای دل


                                              همین مرا بس

                                                              که بود همسفرم خدای دل

 


   خسته ام


                     خسته از بودن خویش


                                                      خسته از بهر رضای دل یار     سودن خویش

 


   شاکی ام از دل خویش


                                      از دل غافل خویش


                                                                    از دل عاقل خویش


                          اینو می دونم ... همیشه....همه جا......خودمم مشکل خویش

 


م . ف تهران 26/3/1387

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط محمود . ف  | 


 

 

 

د  ید ن     گنبد      تو    دل  رو   هوائی   می کنه....

 

سلام دوستان

 

و اما داستان زیارت رفتن من

 

 

 

نذر  داشتم که در اولین فرصت پدر و مادر  سالخورده ام رو به مشهد
ببرم  و خوشبختانه  و به برکت  آقا  اسباب سفر جور شد تا من حقیر 
 دو جانبه  کسب فیض کنم....
اول زیارت  حرم حضرت 
 و دوم  لیاقت  خدمت به پدر و مادرم که با دنیا عوضشون  نمی کنم  
 
   یکی  دیگه از برکات این سفر  باز  شدن  یخ  قلمم  ( هرچند  معیوب
و ناقص)  
 
 از آنجائی که پدرم گاهی اوقات دچار اختلال حواس  میشود باید
خیلی مواظب ایشون می بودم  تا خدای نکرده  توی ازدحام  شهر
 مشهد  گم  نشه
   اولین  لحظه ای که نگاهم  با  نور درخشان  گنبد حضرت   گره 
خورد  چند خط  وصف حال  به ذهنم رسید  انشالله که خود حضرت 
 به  خامی ام می بخشد( لازم به ذکر هست که چون می خواستم 
 لذت اون لحظات برام بمونه  دلنوشته هامو بدون  ویرایش  می
نویسم)

 

 

آقا جون  میخوام  بگم   چقدر  دلم  تنگ  شده بود

 

خسته  از  بازی ها    دنیای هفت رنگ شده بود

 

 

 بله می دونم   که  تو  خوب  می دو نی  راز  دلم

 

و اس گو ش   دل    تو   معنی  داره   سا ز    دلم

 

 

د  ید ن     گنبد      تو    دل  رو   هوائی   می کنه

 

جان  به عشق دیدنت   عزم   جد ا ئی    می کنه

 

 

گنبد  طلات  رو  دیدم   عا شقا ت    یا د م  ا و مد

 

ا لتما س     د عا ی    جا مونده هات   یادم  اومد

 

 

چشم دل خیره همیشه   به درت  شام  و سحر

 

خجل  ا ز گنبد  نو ر ا نی  تو    شمس   و   قمر

 

 

بغض    نقا ر ه  خو نت  می ترکه   چون   دل  ابر

 

خاک   پا  تم   اومدم   لعل  بشم    با   دل  صبر

 

 

 

      روز  اول  رو    با  پدر و مادر  و خواهر بزرگم  رفتیم  حرم ( جای 

همگی  خالی) 

و بعد از یکساعت  پدر  چون خسته شده بود  گفت:  بریم  هتل  و 

برگشتیم  هتل   صبح روز  بعد  خواهرم  رفت  حرم 

 ساعت ده  10 صبح بود...

پدر  خواب بود و من   رفتم تا دوش  بگیرم ... هنوز یک دقیقه نگذشته

بود که  صدای  مادرم   رو شنیدم  و  وقتی  از حمام اومدم بیرون پدر

رو دیدم که  سریعا لباسها  رو پوشیده بودند  و در جواب  منکه گفتم: 

کجا میرید  بابا؟؟  گفت: دارم میرم خونه  آقا  گفتم:  صبر کنید  من

لباسم رو بپوشم با هم بریم  پدر  لبخندی زد و گفت :  نمیخواد بیای 

 من خودم راه رو بلدم...  با  گفتن این جمله  پدر  درب  رو  بست  و

رفت بیرون  .......

 سریع لباسم رو پوشیدم  و به فاصله  بیست ثانیه  از هتل خارج

شدم  ولی  اثری  از پدر  نبود  به  سمت  حرم  دویدم  و از  درب 

باب الرضا  وارد  صحن جامع رضوی  شدم  ولی هرچی نگاه کردم

اثری از پدر  نبود    خیلی  زود برگشتم هتل  تا شاید  برگشته باشه 

  ولی  خبری  نبود 

 سه چهار ساعت  گذشت و خبری  نشد  به همه جا سر کشیدم  و

خبر دادم ...

 

 گمشدگان  حرم .....

  پلیس  110  ....

 اورژانس  

 

 خیابون های  مشهد........

  تنها توی هتل نشسته بودم  و  فکر  اینکه  پدرم الان تشنه و گرسنه

توی  اون آفتاب  کجا هست و چه می کنه داشت دیونه ام میکرد...

نشستم و با آقا درد و دل کردم

بابا داشت میرفت بیرون  گفتم :  بابا  کجا میری؟

گفت:  میرم  خونه   آقا  گفتمش:  تنها  نری؟؟ 

 

و ایسا   تا   منم   بیا م  با هم بریم  سوی حرم

گفت: نمی خواد تو بیای  میخوام خودم تنها برم

 

گفتم: این شهر شلوغه  در ا ز ه  راه   گرمه  هوا

خندید  و  رفت  بیرون  و  گفت :  با منه  خود آقا

 

د و یدم   پشت  سر ش  تا  ببینم   کجا    میره

با  خو د ش فکر  میکنه  دستشو  آقا  میگیره؟

 

د و یدم  سو ی  حر م  ا ما   ند ید م  با با   ر و

جو  ن   زهر ا ی   نبی قسم  دادم  من  آقا  رو

 

آقا  جون...من  بابا  رو  به دست تو  سپردمش

تا   بگیر م    شفا شو   با  صد  امید   آوردمش

 

همه  میگن  که  توی مهمون  نوازا   تو  سری

راضی میشی که غریب باشه توشهرت پدری؟

 

د ل  دا ر ه  بیرون  میا د ازسینه  و امونده  ام

نز ا ر  فکر  کنم ز خیل عاشقات  جا  مونده ام

 

تو  ر ضا ئی   و   ر ضایت  نمی دی  دل بگیره

تو  رو  جون  مادرت  قسم  نز ا ر  د ل  بمیر ه

 

با با مو    از  تو  میخوام کر م  نما شا ه  رضا

دست خالی می دونم  نمی ره  از  درت  گدا

 

       

 دلم  بد جوری  گرفته  بود

  همه  در اضطراب   وحشتناکی  بودیم ....

ساعت  نه و نیم  شب رو  نشون  می داد  ترس و وحشت  و  ناامیدی

 از  سلامت بودن پدر   قلبم رو  داشت منفجر  میکرد 

  در اینموقع  با  یکی از دوستانم  که  ارادت خاصی  به  عقائد  و 

مسلکش  دارم  تماس  گرفتم  و  ماجرا رو تعریف کردم..

گفت:  برای  یکی از  نوکران  ابا عبدالله نذری  رو نیت  کن  و دو رکعت

نماز  هدیه کن به  ...... 

 گفتم  چشم  ..  وضو گرفتم  و  کنار  مادر و خواهرم که  هردو  گریه

  میکردند  نشستم  و گفتم  فلانی  گفته این نذر  رو انجام بدم...

.......در  همین.......

......  لحظه  صدای  آهنگ موبایلم  به صدا در اومد  نگاه کردم  دیدم

شماره  از  مشهده  

 الو  بفرمائید   

 الو؟؟  آقای  ف...؟ 

 بله بفرمائید  خودمم 

....  از  دفتر گمشدگان  حرم  واقع در  صحن انقلاب  تماس 

میگیرم.....پیر مردی  اینجا  هستند  بنام  حسین  ف....

 

خبر   ا و مده    که   با با     تو   حرم    پیدا   شده

تو  ی     و یر ا نه     دل   و لو له  ای   بر  پا  شده

 

بنام با  عجله  بطرف  حرم  رفتم  و  پدر  را  که  از  شدت خستگی و گرسنگی  نای  راه رفتن نداشت  و همینطور بخاطر  راه رفتن توی  آفتاب  سوزان  سر و صورتش  سوخته بود  دیدم و در آغوش  گرفتم  و در حالیمه  شرمنده  آقا شده بودم  به هتل  آوردمش.....الهی   هیچ  امیدی  نا  امید  نشه  ....فردای  آنروز  پدر  بخاطر خستگی  روز  قبل  صبح تا شب  خواب  بود  و من فرصتی  کردم  تا  به حرم برم و یک زیارت دلنشن  انجام بدم ( اتفاقا  یاد همه دوستان هم کردم )  اولش  از  دیدن اونهمه جمعیت  دور  ضریح  ترسیدم که  نتونم  دست به ضریح  بزنم  ولی  یه حسی در من بوجود اومد و جلو رفتم و رفتم  و ناگهان خودم رو چسبیده به ضریح مقدس  آقا دیدم  بوسیدم  و سلام ها رو رسوندم ....  بوی  عطر مخصوص  حرم  و صدای  غلغله  عاشقان حضرت  مثل  موج دریا....

 

صحرای  محشره   اینجا؟؟    یا بهشت  عدنه؟؟...هرکسی جون میده تا دست به ضریحت بزنه..

 

چشم  دل   بندم   و  چشم  دلمو  وا  می کنم

گوش  جان  نوازش  از  جنبش  دریا  می کنم

 

ا و مد م    پای  ضریح   شلوغ  شده  دور  و برت

ترسم  اینه    نر سم      به    مر قد    مطهر ت

 

اومد م   توی    حرم      نمی دونم  کجا   برم

میو ن  جمعیتی   که  می بینم    دور   و  برم

 

صحرای  محشره   اینجا؟؟    یا بهشت  عدنه؟؟

عشق هرکس اینه که دست به ضریحت بزنه

 

غم نشست روی  دلم  که : من محاله  بتونم

رد بشم از این دیوار  دست به ضریح برسونم

 

صد ا ی مهر بو نی  تو ی گوشم زمز مه  کر د

زنده  چون ا بر بها ر    دشت  دل  غمزده  کرد

 

:اگه   از    راهی   دراز    بهر  زیارت   اومدی

اگه  راست  میگی  به امیدشفاعت اومدی

 

 تو مگه   خبر    ند ا ری  از  دل  مهربونم؟؟

دشمنم   ر و  هم   محاله  از در خود  برونم

 

تو  که   عاشق منی و   شیعه  جد    منی

میگیر ه  د لم ا گه    ز  نا ا مید ی   دم زنی

 

این   صدائی که به  گوش دل تو رسیده است

مو ج  عشا قیه   که  چشم فلک ندیده  است

 

اگه   نهری  تو باید  دل   رو   به  دریا    بزنی

مثل   مردابی اگه  بخوای   که   درجا   بزنی

 

قطره   هرگز  نمی تونه  که به  جائی  برسه

رود     باید     دریا   بشه تا   به  رهائی برسه

 

دل   به  دریا زدم و قطره گی از  خود  زدودم

نمی  دونم   چی   شدم..اما  خودم هم  نبودم

 

موج   عاشقا     منو  تو ی  دل  دریا    می برد

صدای   بال   ملائک  به  گوش   دلم    می خورد

 

عطری از روضه  رضوان   دلو  جادو    می کنه

غم   و  درد و  رنج دل..یکسره  پارو  می کنه

 

سنگ این حرم لطیف  تر از  پر  جبرئیل  است

پای شعرم  واس  گفتن از رضا  بس  علیل است

 

ضریحت  تو  بغلم   نمیخوام  از  پیشت    برم

میشه  قسمت که بازم  از  سر  کویت  گذرم؟؟

 

اول    و   آخر  عشقی ..بخدا    علت عشقی

یا   امام رضا  مدد کن...بنده  ام سرور  عشقی

 

                                                                                      م.ف ۸/۳/۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط محمود . ف  | 


 

 

تموم زندگیم مال حسینه......

 

بانگ "هل من ناصرا" از کربلا  آید به گوش

     از  ملائک  شیون  و از  جنیان  آید  خروش

ناله می خیزد از این صحرا به اوج  کهکشان

     یارب. این شور و نوا بهر چه باشد در جهان؟

گو که اند این کشتگان خفته در خون بر زمین؟

     کیست این  سلطان بی لشکر میان  قوم  کین؟

یکطرف  ششماهه طفلی  بر زمین افتاده است

     یکطرف شبه پیامبرچون علی جان داده است

در  کنار  " علقمه "  افتاده   عباس    رشید

     تشنه  جان  دادن  کنار نهر جاری  کس ندید

بر  زمین بینم  همی  گلهای  پر پر  گشته را

     عون  و جعفر  بینم و آن قاسم  نو رسته  را

خاکیان را خاک غم  بادا به سر  زین  ماجرا

     ماکیان  را  پر فرو ریزد از این جورو جفا

نالد از این  ماجرا  زهرا  به پیش  باب  خود

     چون  به خاک افتاده بیند  ماه عالمتاب خود

در گریبان سر فرو برده  رسول  انس و جان

     روضه رضوان بهارش زین ستم رفت ازمیان

"قره العین نبی" " پور  علی"  " خون خدا"

     بی کفن  در  خون  فتاده  بر  زمین   کربلا

چون بگرید  آسمان اندر غمش خون بر زمین

     من چه گریم  تا که باشد  لایق  سلطان دین؟

از  درون  سنگ  خاره  ناله  می آید  برون

     من چه گویم درغمت ای خفته بی سر به خون؟

"عاشقا" بس کن. مگو  دیگر ز جور کوفیان

   مهدی اش(عج)  آید. بگیرد انتقامش از خصان 

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط محمود . ف  | 


سلام  دوستان  خوب  و مهربونم

 یاز هم از همه دوستان بخاطر  تنبلی ام  عذر  میخوام  و بخاطر  همین   قسمت دیگه ای از  داستانم رو  براتون  گذاشتم  تا  کمی جبران مافات کرده باشم

انشالله از این به بعد  زودتر و بیشتر  می نویسم

 

دختری  با  چشمان  آبی  ( 4 )

 

..چشم من و چشم  تو  و دریا  آبی......

 

.....(چند لحظه بعد حدیث آهی کشید )...میگم مامان خدا کنه ایندفعه نظر دکتر خوب باشه

مادر-: انشالله که خوبه..هرچی خدا صلاح بدونه..راضی باش به رضای او

حدیث-: راضی ام مامان..هرچی او بخواد همونه....آه...

                             *  *  *  *  *  *  *  *  *  *

نیم ساعت بعد امیر حسین مشغول رانندگی بود و حدیث هم روی صندلی جلو نشسته بود....

حدیث-: ...خیلی پر رویی کردم بخدا..جداببخشید

امیرحسین-: خواهش می کنم..این حرف رو نزنید..منکه کاری نکردم وظیفم بود

حدیث-: نه..چرا وظیفه؟؟این لطف شماست..میدونید؟؟ شما مرد بسیار خوب و مهربونی هستید

امیرحسین-: ممنونم..خوبی از خودتونه..راستی..

حدیث-: بله؟

امیر حسین-:..این...این مانتو..تازه خریدینش؟؟

حدیث-: بله یک هفته ای میشه...چرا؟؟؟ زشته؟

امیر حسین-: نه اتفاقا قشنگه..بهتون هم میاد ( صدای امیر حسین خیلی غمناک بود)

حدیث-: چیزی شده؟؟؟ ناراحتتون کردم؟

امیرحسین-: نه بابا چرا باید ناراحتم کنید؟؟ یاد یه موضوعی افتادم.....اصلا ولش...

حدیث-: اون دفعه که زینب جان اومده بود رفتیم بازار خریدیم

امیر حسین-: زینب؟ .... خواهر من؟

حدیث-: بله

امیر حسین-: آهان..پس بگو

حدیث-:چیزی شده؟؟

امیرحسین-:نه..مهم نیست.....راستی امروز واسه چی میریم دکتر؟؟ من دیشب خوب متوجه نشدم

حدیث-:دکتر شاهدی یکی از بهترین ارتوپدهای ایرانه که خارج از کشور هم فعالیت داره نزدیک دوساله که روی معلجه پاهم داره کار می کنه..درمانش هم خوب بوده و پیشرفت هم داشته...خیلی بهتر از اوایل شدم ..آخرین باری که معاینه کرده شش ماه پیش بود که برای امروز نوبت داد تا برم مطبش تا آخرین تست رو ازم بگیره و نظر نهائیش رو اعلام کنه

امیرحسین-: خب؟

حدیث-:میدونید؟؟ تا حالا بارها توی خواب دیدم که دارم بدون عصا و راحت راه میرم و می دوم..دلم گواهی میده که جوابش مثبت باشه

امیر حسین-: انشالله که جوابشون مثبته ولی اگه خدای نکرده جواب منفی بود چی؟

(چهره حدیث در هم رفت ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد)

حدیث-:نمیدونم...هرچی خدا بخواد..ولی اگه اینجور باشه مجبورم تا آخر عمرم روی صندلی چرخدار بشینم و سربار این و اون باشم....

امیر حسین-:اصلا این فکر رو نکنید..اولا که همیشه امیدتون به خدا باشه نه بنده هاش ثانیا شما اونقدر خوب و مهربون هستید که هرگز سربار کسی نمی شید شاید باور نکنید ولی من مطمئنم که خیلی از دخترها و زنهای از نظر بدنی سالم بحال شما غبطه میخورند

حرفهای امیر حسین آرامش خاصی به حدیث می داد

حدیث-: ممنون...این نظر لطفتونه..شما خودتون خوب و مهربونید و همه رو هم به چشم خوبی می بینید...

امیر حسین-: نه...من.....اه فکر کنم رسیدیم..همون کلینیکیه که مادرتون آدرسش رو دادند....

 

 

دکتر-:خب دخترم..چطوری؟؟ مامان و بابا چطورند؟

حدیث-: ممنون خوبم..مامان خونه موندند و سلام هم رسوندند بابا هم که رفتند ایتالیا واسه خرید ماشین آلات

امیرحسین-: خب با اجازتون من میرم بیرون منتظر می مونم

دکتر-: باشه پسرم اشکالی نداره

امیر حسین در راهرو مشغول قدم زدن بود که بعد از نیم ساعت حدیث از اتاق دکتر بیرون آمد درحالیکه چهره اش خیلی شاد نبود

امیرحسین-: چی شد؟

حدیث-: هیچی..دکتر میگه هنوز هم باید صبر کنم

امیرحسین-: شما همینجا بشینید تا من از دکتر سوال کنم.....

 

یکساعت بعد در راه بازگشت بودند امیر حسین با چهره ای گرفته به حدیث که ساکت بود نگاهی کرد وبیاد حرفهای دکتر افتاد...

دکتر-: متاسفانه منفی..دیگه از دست ما کاری ساخته نیست

امیرحسین-: یعنی هیچ امیدی نیست؟

دکتر-: نه..هیچ امیدی فقط باید به خدا توکل داشت

امیرحسین-: ولی حدیث خانم خیلی امیدوار بود

دکتر-: منم امیدوار بودم ولی شاید قسمت این بوده..البته به خودش اینو نگفتم..اگه امکانش هست شما یه جوری بهش بگین

امیر حسین-: من؟؟

دکتر -: بله شما..آخه توی همین مدت کوتاهی که پیش من بود خیلی از شما تعریف کرد..از حرفهاش معلومه احترام و علاقه خاصی به شما قائله اگه شما یه جوری این مطلب تلخ رو بهش بگین فکر کنم بهتر قبول کنه

امیرحسین-: کار خیلی سختیه ولی باشه ( امیر حسین در این افکار غوطه ور بود که صدای حدیث او را به خود آورد)

حدیث-:امیر آقا؟

امیر حسین-: بله؟

حدیث-: دکتر چیزی بهتون گفت؟

امیر حسین-: واسه چی اینو می پرسید؟

حدیث-: آخه از وقتی از اتاق دکتر اومدین بیرون هیچ حرفی نزدید

امیر حسین-: راستش..

حدیث-: راستش چی؟ من تحمل شنیدن هر حرفی را دارم..گفت هنوزم باید یه مدت صبر کنم؟؟ ششماه؟؟ یکسال؟؟ چقدر؟

امیر حسین-:نه حدیث خانم..دکتر گفت.....آخه چه جوری بگم؟؟

حدیث-: فهمیدم..لازم نیست بگین..شاید...شاید قسمت من اینه که تا آخر عمرم همینجوری بمونم

امیرحسین-: متاسفم که من انتخاب شدم تا این خبر رو بهتون بدم

حدیث-: شما لطف دارید..نمیخوام حرفهای منو حمل بر برانگیختن حس دلسوزی تعبیر کنید ولی می دونید؟ از وقتی تحت معالجه قرار گرفتم همیشه امیدوار بودم..امید به بهبودی امید به امروز..ولی دیگه همه چی تموم شد..همه چی..( اشک از چشمان حدیث سرازیر شد..)

امیرحسین-: نه تموم نشده..از شما بعیده اینجوری حرف بزنید...

حدیث-: چرا بعیده امیرآقا؟؟؟ مگه من انسان نیستم؟ مگه احساس ندارم؟ شما که جای من نیستید تا بدونید چی می کشم..این دوسال برای من یک عمر بوده..تصور اینکه تا آخر عمرم توی این سیاهی و علیل بمونم برام غیر ممکنه..کاش مادر زادی اینجوری بودم لا اقل تحملش برام راحت تر بود ولی من نزدیک بیست و چند سال مثل بقیه دیدم و دویدم..دنیا رو دیدم..گل ها رو رنگها رو.همه چیز رو..بازم باید بگم خدایا راضی ام به رضای تو؟؟ باشه بازم میگم...

امیرحسین-:باور کنید من اونقدر ناراحتم که حد نداره ..جای شما نیستم و نمیتونم درک کنم شما چی می کشید ولی با خودتون بگین میشه بدتر از این هم میشد..نه؟ شما کسانی رو مد نظر بگیرید که وضعیت جسمانیشون خیلی از شما بدتره...شاید زیاد باشند دخترها و پسرهائی که مثل شما هستند و شایدم بدتر ولی امکانات زندگی و رفاهیشون یکصدم شما هم نباشه...شما شاید از نظر جسمی از بقیه دوستانتون ضعیف تر باشید و کمبودهائی داشته باشید ولی با روحیه و پشتکاری که من در شما سراغ دارم مطمئنم بر هر مشکلی چیره می شین..نمونه بارزش همین ادامه تحصیل شما..

حدیث-: نمی دونم چی بگم....

امیر حسین-: ببینید حدیث خانم..شما باید امیدتون بخدا باشه..اگه خواست او باشه یک بیمار مادر زاد هم شفا پیدا می کنه چه برسه به شما..بقول زهرا:

تا شقایق هست زندگی باید کرد...میدونید؟ همیشه هر وقت من دم ازنا امیدی میزدم او این جمله رو می گفت..حتی وقت آخرین دیدارمون

حدیث-:ببخشید توروخدا نمیخواستم ناراحتتون کنم

امیر حسین-:نه من ناراحت نشدم ناراحتی شما بیشتر منو عذاب میده شما که ناراحت باشید انگاری زیبنب خواهرم مشکلی داره..باور کنید

حدیث-: ممنون

امیرحسین-: شما الان امید به بنده های خدا و معالجاتشون رو از دست دادید ولی خدای مهربون رو هنوز دارید..فقط اونه که هیچوقت و هیچ کجا بنده هاش رو فراموش نمی کنه..امیدوار باشید..راستی دکتر گفت قبل از رسیدن ما مادرتون بهش زنگ زدند و ایشون هم ماجرا رو بهشون گفته و مادر خیلی ناراحت شدند البته خودتون می دونید که بیشتر ناراحتی ایشون بخاطر خود شما و اینکه روحیه اتون رو از دست بدین هست..وقتی رفتید منزل سعی کنید خیلی ناراحتی خودتون رو بروز ندین تا مادرتون هم غمگین نباشند

حدیث-: چشم سعی می کنم..میدونید؟ با حرفهای شما خیلی سبک تر شدم..شما راست میگین..از اولش هم باید توکلم به خدا باشه..خدایا منو ببخش که ازت غافل شدم..من از خدا ممنونم که شما رو وارد زندگی من کرد تا درست همین لحظه که از همه چی و همه جا مایوس شده بودم ایمانم رو بهم برگردوندین..ممنونم

امیر حسین-: خواهش می کنم..من کاری نکردم..ایمان شما هم جایی نرفته بود فقط به حسابش نیاورده بودید

حدیث-: به هر حال ممنونم ( امیر حسین متوجه صورت حدیث شد که از خجالت قرمز شده بود)

ساعتی بعد حدیث در کنار مادرش روی مبل نشسته بود

مادر-: حالت خوبه دخترم؟؟

حدیث-: خوبم مامان

مادر-: دکتر چی گفت بهت؟

حدیث-: یعنی شما نمی دونید؟

مادر-: چرا..ولی آخه تو...

حدیث-:آخه نداره مامان..گفت دیگه نمیشه کاری کرد

مادر در حالیکه بغض کرده بود و اشک از چشمانش جاری بود دستی به سر حدیث کشید و گفت :

-: می دونم عزیز دلم ولی تو...

حدیث-: ولی من چی؟؟؟ حتما تعجب کردین که چرا خیلی ناراحت نیستم و بی خیالم

مادر-: خب..درسته همینطوره

حدیث خوابید و سرش را روی پای مادرش گذاشت و در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:

-:میدونی مامان؟ وقتی فهمیدم جواب دکتر چیه یک لحظه همه چیز برام وحشتناک و پوچ شد..دنیا برام بی معنی شد..راستش رو بگم از زندگی بیزار شدم و آرزو کردم کاش همون لحظه میمردم....

مادر- : خدا نکنه عزیز دلم...

حدیث-: بخدا راست میگم مامان..ولی حرفهای امیر حسین منو وادار کرد تا دوباره فکر کنم و از زاویه دیگه ای به این مسئله نگاه کنم

مادر-: چرا؟ مگه چی گفت؟

حدیث-: هیچی..اینکه ایمدم به خدا رو هیچوقت از دست ندم و اینکه میشد یدتر از اینم باشه و همین حرفها ولی میدونی مامان اون طوری با عشق و شور و اطمینان قلبی این حرفها رو میزد که اگه سرطان هم داشتم مطمئنم خوب میشدم

 

* * * * * * * * *

 

 

* * * * * * * * * *

زنگ آیفون به صدا در آمد.. ندا در  را که باز کرد حدیث را دید که روی ویلچر نشسته

حدیث-: سلام

ندا-: سلام عزیزم خوبی؟ با کی اومدی؟ پس بابا کجان؟

حدیث-: منو گذاشت و رفت کارخونه امروز از سفر اومده رفت ببینه اوضاع و احوال چطوره..نمی بریم داخل؟

ندا خم شد و حدیث را بغل کرد.....چند دقیقه بعد هر دو توی اتاق مشغول صحبت بودند

حدیث-: ....مرسی خوبم..تو چطوری؟

ندا-: خوبم

حدیث-: چرا چند روزه نمیای دانشگاه؟

ندا-: حالم خوش نبود

حدیث-: مریضی؟

ندا-:نه نمیدونم چمه

حدیث-: بخاطر هادیه؟

ندا-:آه ه ه....آره

حدیث-:خودت رو خیلی اذیت می کنی ندا جون..از دست می ری ها

ندا-: خب برم..مگه عزیز تر از هادی ام؟............

نیم ساعت بعد ندا در حالیکه ویلچر حدیث را هل میداد توی پارک بودند........

حدیث-: ببین ندا ..من نمیگم به هادی فکر نکن و فراموشش کن چون می دونم نمیشه حتی خود منم روزی نیست که بیادش نیافتم و گریه نکنم ولی اینکه بیست و چهارساعت زانوی غم بغل بگیری و از همه کس و همه جا ببری که هادی زنده نمیشه..بخدا روحش عذاب می کشه وقتی تو رو توی این حال می بینه

در همین حال به نیمکتی رسیدند...ندا روی نیمکت نشست و در حالیکه دست حدیث را گرفته بود گفت:

-:می دونی حدیثم؟؟ من در حق هادی خیلی ظلم کردم..آخرین باری که با همدیگه هم صحبت شدیم روی همین نیمکت بود..او میخواست غیر مستقیم از ماموریت و سفرش باهام حرف بزنه و درد دل کنه ولی من در عین بی رحمی و خودخواهی باهاش قهر کردم و هرچی صدام کرد جوابش رو ندادم و رفتم...اون هر وقت منو ناراحت میکرد خیلی زود میومد عذرخواهی تا از دلم در بیاره ولی من نتونستم اینکار رو بکنم

حدیث-: ولی تو که نمی دونستی اون دیگه بر نمیگرده..درسته؟؟

ندا-: درسته...من هیچوقت زود تصمیم نمی گرفتم و عکس العملی نشون نمیدادم و شاید به همین خاطر بود که هادی حرفهاش رو خیلی راحت بهم می گفت ولی نمی دونم اونروز چی شد که اونجوری شدم

قطره اشکی روی دست حدیث افتاد.. او با دست دیگرش صورت ندا را لمس کرد و گفت:

-: تو داری گریه می کنم عزیز دلم؟؟؟

ندا-:دلم....دلم بدجوری گرفته حدیثم..بدجوری

حدیث-: تو رو خدا اینجوری نکن..تو رو خدااا

ندا-: باشه... من هر وقت میام توی این پارک و اونم اینجا یاد هادی می افتم حتی قبل از این جریانی که گفتم یک خاطره مشترکی داشتیم مال چندین سال پیش

حدیث-: بگو..دوست دارم بشنوم

ندا-:...من حدودا هفت سال داشتم و هادی ده یازده سال...........

 

............ندا به طرف نیمکت می رفت و هادی را صدا میکرد......هادی؟؟....هادی؟؟؟پسرخاله؟؟؟(عصر بود و پارک خلوت و بجز نگهبان پیر و بداخلاق پارک که انتهای پارک مشغول آبیاری چمنها بود...هیچکس نبود...ترس در چهره معصومانه اش موج میزد)

-: هادی؟؟؟...من میترسم..اگه نیای گریه می کنم..خونه هم که رفتیم به بابا جونم میگم دعوات کنه ها..هاااااااااااااااااادی؟؟؟؟

هادی از پشت درخت بیرون آمد و گفت:

-: ای بابا..بازیمون رو خراب کردی که

ندا با دیدن هادی با خوشحالی شروع کرد به خندیدن و بطرف هادی دوید و او را بغل کرد و گفت:

-: خیلی لوسی هادی..خیلی ترسیدم..قول بده دیگه تنهام نزاری..هیچوقت هیچوقت...قول بده

هادی-: ای بابا چقدر ترسو هستی ها..اینجا که ترس نداره

ندا دستش را به کمر گرفت و گفت: ببخشیدا شما یه مردی...ما خانمها چون دلمون نازکه زود می ترسیم ولی شما مردا چون سنگدل هستید نمی ترسید. ( سپس دوباره هادی را بغل کرد و گفت): قول میدی تنهام نزاری؟؟؟؟

هادی-: باشه دیگه تنهات نمیزارم

ندا-: نه قول مردونه بده..بگو جون بابا..باشه؟ بگو جون بابا...

هادی-: باشه ..جون بابا هیچوقت تنهات نمیزارم..خوب شد؟

ندا در حالیکه کف میزد و بالا پائین می پرید گفت:

-: آخ جووون...آفرین هادی....آفرین پسر خاله

هادی با دقت اطراف را نگاه کرد..چشمش به درختی افتاد که پشت آن مخفی شده بود و کنار یک نیمکت قرار داشت و گفت:

-: وااای چه درخت خوبی...جون میده واسه یادگاری

ندا-: یعنی چی هادی؟؟؟

هادی-: صبر کن الان بهت میگم ( هادی اینرا گفت و دوید دوچرخه اش را برداشت و حرکت کرد..و ندا هم دنبال او شروع به دویدن کرد)

هادی-: اه تو کجا میای؟ وایسا الان میام ( باز هادی شروع به رفتن کرد و ندا هم به دنبال او شروع به دویدن کرد وقتی ازش دور شد ندا شروع کرد به گریه کردن

ندا-: آقا هادی نامردی نکن...مگه بهم قول ندادی تنهام نزاری؟؟؟

هادی ایستاد و گفت:

خیلی خب..بیا سوار شو با هم بریم و برگردیم

چند دقیقه بعد هادی و ندا با دوچرخه برگشتند و دوچرخه کنار همون درخت ایستاد..هادی در حالیکه چاقویی در دست داشت به درخت نزدیک شد و در حالیکه اطراف را نگاه میکرد شروع کرد به نوشتن اسم خودش و ندا روی درخت

ندا-: هادی؟؟؟ دردش نمیگیره داری پوستش رو می کنی؟

هادی-: نه فکر نکنم..تازه منکه زیاد پوستش رو نمی کنم

ندا-: حیووونی..مامان میگه درختها هم مثل آدما جون دارند

هادی-: الان تموم میشه...آهان فقط مونده نقطه نون ندا

ندا-: هادی من بلدم نقطه بزارم ها دیروز بهمون نان رو یاد داد خانم معلم

هادی-: نه خرابش می کنی..تازه ممکنه دستت رو هم ببری

ندا-: تو رو خدا هادی بزار منم بنویسم.مگه یادگاری هردومون نیست؟؟/ تو رو خدا..جون بابا

هادی-: ای بابا..بیا بگیر ولی مواظب باش.... بزار بلندت کنم

ندا چاقو را گرفت و هنوز به آن خوب فشار نیاورده بود که با صدای نخراشیده نگهبان ندا چاقو را رها کرد و هادی ندا را و دوچرخه را برداشت و گفت:

-: زود باش ندا سوار شو تا نرسیده

ندا با ترس دوید و نشست عقب دوچرخه هادی..هنوز خیلی دور نشده بودند که نگهبان به آنها رسید و ندا را از روی دورخه بلند کرد و مچ دست او را گرفت و ندا نیز شروع کرد به گریه کردن..هادی چند متر جلوتر دوچرخه را روی زمین انداخت و در حالیکه فریاد میزد ولش کن ولش کن به نگهبان نزدیک شد که در این هنگام دست نگهبان به هوارفت و هادی افتاد توی باغچه.باز بلند شد و بطرف نگهبان امد و فریاد زد ولش کن و بازم سیلی دیگر..صورت هادی کبود شده بود و لباسهایش خاکی و دستهایش در اثر زمین خوردن زخم شده بود...از توی باغچه پاره آجری برداشت و محکم به پیشانی نگهبان زدوخون صورتش نگهبان را پوشاند

نگهبان-: آآآآآآخ سرم...

هادی-: زود باش زود باش سوار شو

ندا سوار شد و به سرعت از آنجا دور شدند به خانه که رسیدند پیاده شدند..هادی لباسهای ندا را که پر از خاک شده بود تمیز کرد و گفت:

-: طوریت که نشده؟

ندا-: نه ( باز ندا شروع کرد به گریه کردن)

هادی-: باز چی شد؟

ندا-: دستت..داره از دستت خون میاد

هادی-:خب بیاد خوب میشه..فقط یادت باشه به کسی چیزی نگی ها

ندا-: باشه قول میدم

هادی-: آفرین دختر خاله

ندا-: هادی؟

هادی-: چیه؟

ندا-: اولش ترسیدم فکر کردم منو تنها گذاشتی و رفتی

هادی-: مگه بهت قول نداده بودم تنهات نمیزارم؟

ندا-: چرا

هادی-: خب مرد هم که زیر قولش نمی زنه

ندا-: ولی تو که مرد نیستی...پسری

هادی-: خب حالا یه کم که مرد هستم..نیستم؟؟

ندا-: نمیدونم شاید....( ندا باز محکم هادی را بغل کرد)

* * * * * * * * *

حدیث-: نگهبان چی شد؟؟

ندا-: هیچی..چون اصولا آدم خشنی بود و چندتا از بچه های دیگه رو هم زده بود اهالی ازش شکایت کردند و از اونجا منتقل شد.ولی خدائیش ترسناک بود

حدیث-: چه جالب

ندا-: هربار که من و هادی میومدیم اینجا می نشستیم و به این درخت نگاه میکردیم از اون خاطره یاد می کردیم و می خندیدیم جز دفعه اخر....آه ه

حدیث-: هنوز هم هست؟

ندا-: کی؟

حدیث-: اسمتون روی اون درخت

ندا-: آره درست کنارمونه

حدیث-: می خوام لمسش کنم

ندا-: باشه صبر کن ببرمت کنار درخت...دستت رو بده بمن...آهان بزار اینجا...حس می کنی؟

حدیث-: آره...هااااادی..و بالاش نداااا...اه پس نقطه ندا کو؟؟

ندا-: گفتم که تا اومدم بزارم اونجوری شد

حدیث-: خب بعدش چرا نذاشتین؟

ندا-: آخه تا دو سه ماه که جرات نکردیم بیائیم اینجا بعدش هم که اومدیم هادی گفت که من خیلی ناراحتم چرا اینجوری کردم آخه داداش مهدیم برام تعریف کرده که درختها هم مثل ما جون دارند و گریه می کنند و اگه ما پوستشون رو بکنیم روز قیامت اونا هم پوست ما رو می کنند

حدیث-: همون داداشش که شهید شده؟

ندا-: آره همون یه داداش رو داشت دیگه...بیچاره خاله و شوهر خاله...امروز خیلی حرف زدم ولی سبک شدم..ممنون که اومدی

حدیث-: نه اتفاقا خیلی خوشحال شدم باهات حرف زدم

ندا-: راستی چه خبر از امیر حسین؟بابات راضیه ازش؟

حدیث-: خوبه..اتفاقا چند روز پیش که بابا مسافرت بود و وقت دکتر رسیده بود اون منو برد کلینیک

ندا-: آه... جدا منو ببخش اصلا یادم رفته بود نوبت دکترت بوده..راستی دکتر چی گفت؟ ظاهرت که نشون نمیده مایوست کرده باشه..درسته؟

حدیث-: اتفاقا جوابش منفی بود

ندا-: یعنی....

حدیث-: آره ندا جون..تا آخر عمرم باید روی همین صندلی بشینم..واسه همین میگم ناشکری نکن

ندا-: متاسفم عزیزم..ولی راستش با اون صحبتهائی که قبلا میکردی من فکر میکردم اگه جواب دکتر منفی باشه خیلی بیشتر از اینا ناراحت باشی..روحیه ات خیلی بهتر شده ها

حدیث-: اولش که این خبر رو شنیدم از زندگی مایوس شدم..دلم میخواست میمردم ولی حرفهای امیرحسین بدجوری آرومم کرد و امیدوار به زندگی

ندا-: چه خوب...از این بابت خوشحالم که بالاخره یه مرد پیدا شد که بتونه اطمینان و علاقه تو رو جلب کنه

حدیث-: اطمینان آره..ولی علاقه ...تو هم چه حرفهائی می زنی ها...کدوم مرد عاقلی میاد خودش رو پابند دختری مثل من کنه ؟ هرچی هم که ثروت داشته باشم..

ندا-: این حرف رو نزن..همه مردها که مثل هم نیستند..هنوز هستند آدمائی که به انسانیت و ارزشها اهمیت میدن..مثل همین امیر حسین خودمون

حدیث-: شاید تو راست بگی ولی مطمئنم امیر حسین بعد از زهرا به هیچ دختری فکر نمی کنه..البته حق هم داره چون اگه اینجوری نبود دیگه عشق و عاطفه و خاطره معنای واقعی خودش رو از دست می داد

ندا-: درسته عزیزم ولی گذر زمان خیلی چیزها رو تغییر میده..تا آخر عمر که نمیشه عزادار موند...نمیگم او عاشق تو شده ولی میدونم که چندان بی علاقه هم نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط محمود . ف  | 


چقدر  دلم تنگ شده بود  واسه اینجا

سلام دوستان خوب مهربون و با محبت

منو بابت تاخیر طولانی ام ببخشید...درگیر مشکلات زندگی و همینطور قدری بیماری و .....

 

ماه مهر روبرای شروع مجدد انتخاب کردم تا بگم که بیاد کسی که اولین بارباعث نوشتنم شد هستم............

 

...عمق ارتفاع  پست... 

گفتی : نگو دوست دارم اگه دلت منو می خواد

ممنوعه عشق و عاشقی از این به بعد تو این بلاد

 

گفتی : اگه که حس کنم توی سرت فکرایی هست

میرم و تنهات میزارم تو عمق ارتفاع پست

 

گفتی  ببند پنجره  رو  تا احساس از تب  بسوزه

تا دل  چشاشو  تا ابد  به قفل بسته بدوزه

 

عاشقی   اینروز  ا دیگه   ساختگی   و  بدل  شده

"دوست دارم" زمزمه خروس بی محل شده

 

هرکسی  راحت  میتونه حرفای  خوب خوب بزنه

با عشق  همزاد و فلان دلها رو آشوب بزنه

 

شدم   گدای   کوی  ا  و به  شوق   ما  ه روی او

که  جام د ل خنک کنم  ا ز شکن  سبوی او

 

میخوا م  به سا ز تیشه ی     دل  غزلم  رو  بخونم

تا دنیا می چرخه میخوا  م تو خواب شیرین بمونم

 

یه  مدتی   تنها  شدم  تا  دل  رو  تنبیهش   کنم

اما  نشد   فراقتو  هیچ جوری  توجیهش کنم

 

عذر  و بهونه   ندارم   فقط   میگم  با  یک کلام

باز اومدم که بنویسم....دوستای خوب من سلام

 

 

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط محمود . ف  | 


 سلام  دوستان  خوب  و مهربون

  دیشب  ساعت  یازده و نیم  تصمیم  گرفتم  که  مطلبی  برای  این  پست  وبلاگم  بنویسم...شروع به  نوشتن این  داستان  کوتاه  کردم..اگه  عیبی  ایرادی  داشت ببخشید  چون  نوشتن  اون  یکساعت  بیشتر طول  نکشید

اون تصادف لعنتی ...

 

.....امروز هفتمین روزی بود که زهره همسر مهربانش (مرتضی ) را از دست داده بود ..

خیلی تنها شده بود... دیگه سایه مرد زندگیش بالای سرش نبود

او مانده بود و بهانه گیریهای علی هفت ساله اش و اقساط صد و ده هزار تومنی خانه اشان که

تا شش سال دیگه باید پرداخت میشد ومستمری ناچیزی  که  از  بیمه  می گرفت ...........

همه  او  را دلداری می دادند و هرکسی که می رسید می گفت :(هر وقت کاری داشتید بهم

بگین اون خدا بیامرز به گردن ما خیلی حق داشت) و می رفت..... رسم دنیا همینه

می رفتند و دیگه خبری ازشون نمیشد ...اینا رو زهره خوب می دونست..نخورده نون

گندم........

 

 مراسم چهلم .....

 

... ...مراسم  توی مسجد محله برگزار میشد و زهره مابین مادرش و مادر

 شوهرش نشسته بود..هنوز هم باورش نمیشد که مرتضی رو از دست داده باشه...به روبرو

 زل زده بود و  بی صدا اشک می ریخت

چند متر آنطرف تر دو نفر از زنهای فضول محله نشسته بودند و پچ پچ می کردند

اولی - میگم ... نیگاش کن...اصلا عین خیالش نیست...نه سری نه صدایی...

دومی- آره...چقدر رنگ و روش نسبت به وقتی که اون خدا بیامرز بود باز تر شده...حیف

 اون جوووون...حیف........

 

دو ماه و چند روز بعد....

 

..زهره توی آشپزخانه کنار مادرش ایستاده بود و از حرفهای علی کوچولو و بهانه گیری هایش

حرف می زد که در این موقع پدر وارد شد و خطاب به زهره گفت:

- ببین دخترم به نظر من خوب نیست که تو با این بچه تک و تنها توی اون خونه زندگی

 کنی......

زهره- .....ولی بابا خونه ما که دیوار به دیوار خونه بابای مرتضی است و بیشتر وقتها هم

اونور......

پدر - ..باشه...ولی خوبیت نداره ...در دهن مردم رو که نمیشه بست...

زهره - ..چکار به حرف مردم...

پدر - ..بزار حرفم رو بزنم...بابای مرتضی امروز اومد مغازه وبمن  گفت که اونم راضی

نیست توی اون خونه باشید

زهره- ولی پدر منکه کاری نکردم اون خونه بوی مرتضی رو می ده...غیر از خونه خودمون

هرجا باشم آروم و قرار ندارم علی هم هیچ جای دیگه...

پدر - همینکه گفتم...دیشب برادرت هم همینو می گفت.. من بهت بگم بهتره تا خونواده

شوهرت بگن..اینو بفهم..یا بیا پیش خودمون زندگی کن یا خونه پدر شوهرت اینا....

......امان  از    حرف   مردم   بی  مایه...

 

شش ماه گذشت...

 

.... زهره زن زیبائی بود و د ر طول این مدت  خواستگاران فراوانی اومدند و رفتند ولی

 زهره با قاطعیت به همشون جواب رد داد و حرف آخرش این بود :

- من بعد از اون خدا بیامرز نمیخوام با هیچ مردی زندگی کنم و دلم می خواد زندگیم رو وقف

 این امانتی مرتضی ( اشاره به علی ) کنم

...بخاطر مخارج زندگی و نیز هزینه تحصیلی علی زهره مجبور بود به دنبال یافتن کار خارج از

 خانه باشد..جالب اینکه تمامی دوستان و آشنایانی که

روزهای اول فوت همسرش وعده کمک می دادند غیب شده بودند..بعضیها بخاطر خساست و

 بعضیها هم از ترس اینکه همسرانشان بهشون گیر بدهند که:

چرا با یک زن بیوه صحبت می کنید  یا  رفت  و اومد  دارید؟؟

یافتن کار هم شده بود قوز بالاقوز به هر شرکت یه کارخانه ای که سر می زد به مشکل بر می

خورد

یا بخاطر بیوه بودنش او را استخدام نمیکردند و یا بخاطر اینکه بیوه زیبائی بود از همون اول

 طوری باهاش حرف می زدند که از هرچی مرد و مردونگی بود متنفر میشد و رفتن را بر

ماندن جایز می دانست..بگذریم از نیش و کنایه ها و تهمتهای مردمان پست ( چه فامیل و اشنا

 و چه غریبه ) از قبیل :

میگن زیر سرش بلند شده......آقا بالاسر می خواد چکار؟؟....من ندیدم ولی میگن صیغه هم

 میشه.....مگه میشه بدون شوهر زنگی کرد مگه نیازهای..... نداره؟؟؟

حرف ها و تهمت هایی که متاسفانه توی جامعه ما در مورد خانمهای تنها (...همسر از دست

داده.....مطلقه.... و حتی دختر خانمهایی با میانگین سنی تقریبا بالا )

به وفور یافت میشود..به راستی

 

چه باید کرد؟؟

 

 

               بهتر نیست که هسته اخلاقی جامعه را

 

                  غنی سازی کنیم؟؟؟

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط محمود . ف  | 


سلام  بر  همه  دوستان  گرامی  که  به  کلبه  سبز  دلم  سر  زده  رد 

 

 پائی  از  خودشون بر جای  میگذارند...ممنونم

 

قبل از  هر چیز  خواستم  فوت  یکی  از  خواهران  وبلاگ  نویس

 

  (اندیشه پنهان )

 

http://gahshomareman.persianblog.com/

 

را  به  جامعه  وبلاگ نویسان  و خانواده  ایشان  تسلیت  بگم

 

 

قرار  بود  توی  این  پست  یک داستان کوتاه  بنویسم ولی  توی  یکی  از  سایتها  یه  تیتر

 

 زیبا  و جالب  نظرم  رو  جلب  کرد

 

بیا  با  خدا   چت   کن

 

نوشته  های  دو دختر  سیزده  ساله  را  عینا  کپی   کردم

 

99    85/10/30   19:21     مريم ريزه     

بيا با خدا چت كن!!!

 

مريم ريزه: BUZZ!!!!!!

خدا جوني:سلام

 مريم ريزه: سلام خدايا

خدا جوني: چي شده؟

مريم ريزه:  خدا جوني اوني که اومده پيشه خاله فاطمه درد و دل کرده هر چي که ميخواد بهش بده 

مريم ريزه: من نميدونم کيه و چي ميخواد

مريم ريزه: ولي بهش بده که خاله فاطمه جونم دوباره شاد بشه

مريم ريزه: دي سي شدي؟

مريم ريزه:اگه ديسي شدي پس چرا هنوز چزاغت روشنه؟

مريم ريزه: اشکالي نداره ولي خوب رو حرفام فکر کن

مريم ريزه: به اين ماه محرم قسمت ميدم که هر کي مشکل داره مشکلشو  حل کن

مريم ريزه: ولي اول اين کسي که خاله جونم ميگه باشه؟

مريم ريزه: خوب فدات من بايد برم کاري نداري؟

خد جوني: نه به سلامت

مريم ريزه: خوب شد جواب  دادي وگرنه فکر ميکردمدارم با هوا حرف ميزنم

مريم ريزه: خوب ديگه گلم باي 

 

 

130    85/11/8   11:32     مريم ريزه     

بيا با خدا چت كن!!!

 

به به به به خدايا ميدوني چه قدر دلم برات تنگ شده بود؟

گلم من  وقتي پيشتم هم دلم برات تنگ ميشه

چون نميبينمت

تو حرف ميزني با من ولي من صداتو نميشنوم

خدايا احساس ميکنم يکم داريم به روز قيامت نزديک ميشيم البته جسارته ها

من فقط احساسمو ميگم

جوابمو ن ده

ولي من با ديدن چراغ روشن گوشه ي اي ديتم ارامش ميگيرم

ميگم خداجوني؟

چرا بعضي از ادماي خوبت يوهو بد ميشن؟

بگذريم

خدايا اون جوونايي که خاله فاطمه جونم ميگن خوبشون کردي؟

خدايا يه سوال؟

ميگم چرا ادماي خوب و هميشه ميبري اون بالا؟

درسته اونجا جهان جاويده و ارزوي همه هست که اونجا باشن

ولي خو ب چرا انقدر زود براي مرگ نفسشون پا به رکابه؟

خدايا من يه عالمه سوال بي جواب دارم ولي کسي جز خودت جوابشو نداره

خدايا هميشه ميام بي جواب بر ميگردم

درسته حتي تو منو بي جوابم بذاري حتما حکمتي داره

خدايا فکر ميکنم هميشه بيش از حد باهات حرف ميزنم خوب تو سرت شلوغه 

اين همه بنده داري همه ميخوان باهات حرف بزنن

خوب گلم من ديگه ميرم عزيزم

باي  محرم هم بهت تسليت ميگم

و امروزو که حضرت علي اصغر به شهادت ميرسن

لعنت به حرمله خدايا من  ميرم باي

 

    85/10/27   15:51     حانيه خانومي     

بيا با خدا چت كن!!!

 

salam khoda  man dobare o0madam

kho0bi eshghe man ?

sorry diro0z mamanam sedam kard majbo0r shodam dc konam

narahat ke nashodi?

elahi ghorbo0net beram

kheily mahi

khodaia ye soale fani dashtam

man mikham u ro to0 ghalbam add konam amma balad nistam

komakam mikoni ?

vai khoda mamanam dare sedam mikone beram nahar

vali man mikham ba u chat konam

pas nahar nemikhoram

....

chand ro0z baaaaad

khodaia alan 3 ro0ze ke daram bahat michatam ,... hano0z azam khaste nashode?

eyval kheily do0set daram

enghadr bahat michatam ta azam khaste shi

man ke kam nemiaaaaram

 

 

112    85/11/6   17:18     حانيه خانومي     

 

بيا با خدا چت كن!!!

 

salam

kheily vaghte barat off nazashtam

khoda delam gerefte

nemido0nam ba ki harf b ezanam

buzz!!!

mese inke u ham javabami nemidi

nemido0nam chi begam

felan bye

 

شما  هم  با  خدا  چت  کنید

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط محمود . ف  | 



http://bawaramkon.blogfa.com ^ ^ ^ برای اینکه بدونید چه مدت مهمون من بودید روی ساعت کلیک کنید